دانلود پایان نامه

غيرمتعارف آنها در چارچوب همين جنگ قرار دارد. اين عوامل باعث تغييرات عمده در استراتژي دفاعي امريکا براي پاسخ گويي به اين تغييرات شده است(يزدان فام،1384: 386). اين مسئله نيز به نحو خاصي باعث افزايش هزينه هاي نظامي مي شود و باز به همان همکاري براي بيشتر کردن بودجه هاي نظامي و استفاده گروههاي منافعي مثل صنايع تسليحاتي از اين بودجه براي برآورده کردن منافع گروهي خود منجر مي شود.
موضوعي که بايد در بررسي نحوه شکل گيري استراتژي هاي دفاعي ايالات متحده مورد توجه قرار گيرد اين است که چه گروههايي در داخل سيستم تصميم گيري اين کشور اقدام به طرح ريزي اين استراتژي ها مي کنند. درست است که در اين بررسي اگر به دولت ايالات متحده به عنوان يک واحد کل بنگريم، استراتژي هاي دفاعي- امنيتي اين کشور به نظر مي رسد که بر اساس منافع ملي صورت مي گيرد ولي وقتي به فرايند تصميم گيري در داخل دولت و سيستم تصميم گيري مي نگريم، مي بينيم که گروههاي ذي نفوذ در اين فرايند چگونه در پي تامين منافع گروهي خود هستند و چگونه منافع ملي ملت امريکا را ناديده
مي گيرند و از منابع ملي براي برآوردن منافع گروهي خود استفاده مي کنند. در اين بخش در سه قسمت به بررسي اسناد استراتژي دفاعي اين کشور در جنگ دوم جهاني تا پايان جنگ سرد، از پايان جنگ سرد تا قبل از سال 2000 ، قبل از رياست جمهوري جرج بوش پسر، و در قسمت آخر به بررسي استراتژي دفاعي دوره بوش خواهيم پرداخت و در قسمت بعد به اسناد استراتژي امنيت ملي و دفاعي اين کشور بعد از سال 2000 و رياست جمهوري جرج بوش خواهيم پرداخت.
3-3 – استراتژيدفاعيايالات متحدهاز جنگدومجهاني تا پايان جنگ سرد: بازدارندگي- سدنفوذ
در جنگ جهاني دوم که ايالات متحده امريکا به نفع بريتانيا و فرانسه وارد جنگ شد و باعث پيروزي اين بلوک در جنگ شد؛ اين کشور بعد از اين زمان شروع به طراحي استراتژي هاي نظامي منظمي براي کنترل مسائل امنيتي سيستم بين الملل و در ادامه اقدام به اجراي اين استراتژي ها کرد. بعد از جنگ جهاني دوم بزرگترين موضوع طرح هاي امنيتي-دفاعي ايالات متحده مقابله با اتحاد شوروي بود که امنيت بين الملل صحنه تقابل اين دو کشور و متحدان اين دو بود. بررسي استراتژي هاي دفاعي ايالات متحده از جنگ دوم جهاني نشان دهنده سير تهاجمي تر شدن اين استراتژي ها به طور منظم و فراز و فرودهاي مقطعي با توجه به وضعيت روابط موجود بين اين دو ابرقدرت و نيز گروههاي تصميم گير داخلي اين کشور است. بطوريکه تنشهايموجودبين ايندوکشور ونيز گرايشاتگروههايتصميم گيريداخليايالات متحده امريکا ( گروههاي تندرو يا معتدل در سياست خارجي ) تعيين کننده شيوه طراحي استراتژي ايالات متحده بود.
آزمايش اولين بمب اتمي اتحاد شوروي در سال 1949 باعث تحت تاثير قرار گرفتن الگوهاي رفتاري دفاعيايالات متحده شد.در اين دوراندولت ترومندرصدد برآمدتا اجرايسياستسد نفوذ35را بر مبناي قابليت دفاعياتحاد شورويتنظيم نمايد. به موجب اين امردر آوريل 1950 ، شوراي امنيتملي امريکا،دستورالعمل اجراييمحرمانه خود را به عنوان استراتژي دفاع ملي امريکا در شرايط هسته اي تنظيم کرد( متقي، 1387: 31).
در اين گزارش تاکيد شده بود که بدون داشتن ميانگين برتر قدرت نظامي امريکا، اجراي سياست سد نفوذ غير ممکن است. بايد از سياست اجبار محاسبه شده و تدريجي براي مقابله با توان نظامي شوروي استفاده نمود. به موازات اين امر ضرورت مهار غيرنظامي از راه کاربرد محدوديتهاي اقتصادي، سياسي و رواني به منظور ايجاد ناآرامي و طغيان در بلوک شوروي فراهم شد. پس از اين مقطع زماني سياست خارجي امريکا به گونه مشخص تري به ابزار قدرت نظامي و نيروهاي عملياتي وابسته شد. امريکا در اين دوران محور اصلي سياست و راهبرد دفاعي خود را با اولويت دادن به قدرت نظامي و مداخله جويي تعيين مي نمود. در اين مقطع زماني مصارف و هزينه هاي نظامي بيشترين سهم را در هزينه هاي فدرال تشکيل مي دادند( پيشين: 31).
در شرايط جنگ سرد اصول استراتژي دفاعي امريکا در راستاي جهانگرايي، کمونيسم ستيزي و سد بندي قرار داشت. در شرايط معطوف به بي اعتمادي و سوظن راهبردي در روابط امريکا و شوروي، راهبرددفاع ملي هر يک از روساي جمهور امريکا در راستاي مقابله با تهديدهاي اتحاد شوروي و در چارچوب راهبرد بازدارندگي سازماندهي شده بود. هري ترومن36 از راهبرد سد نفوذ در برنامه ريزي دفاعي خود استفاده نمود. زماني که آيزنهاور37 به قدرت رسيد، سياست دفاعي ترومن را نشانه اي از در جا زدن مي دانست. به اين ترتيب او توانست راهبرد دفاع ملي امريکا را متحول و تهاجميتر کند.آيزنهاور در شرايط جنگ سرد قابليتهـاي راهبردي و هزينـه هاي دفـاعي امريـکا را به گـونه قابل توجهي افزايش داد. در اين شرايط وي از
راهبرد انتقام گسترده38 براي تامين منافع امنيت ملي امريکا استفاده کرد( متقي ،1376: 57).
در شرايطي که شوروي نيز به موشکهاي هسته اي قاره پيما دست يافت، هر دو قدرت بزرگ جهاني
مي توانستند يکديگر را نابود سازند. اين مطلب از سوي راهبرد پردازان به عنوان فضاي معطوف به نابودي قطعي متقابل39 تلقي شد. در دهه 1960 کندي مبادرت به متحول سازي راهبرد دفاع ملي امريکا نمود. در اين مقطع امريکايي ها نه تنها درگير بحرانهاي منطقه اي در جهان سوم بودند، بلکه بايد رقابتهاي منطقه اي و بين المللي خود با اتحاد شوروي و چين را نيز سازماندهي مي نمودند. در چنين فضايي بود که کندي تحت تاثير رهيافتهاي راهبردي والتر ليپمن40 ” راهبرد پاسخ انعطاف پذير41″ را ارائه نمود.
در اين شرايط ليپمن بيان داشته بود که :
” سياست خارجي و دفاعي امريکا نيازمند تحول و دگرگوني مي باشد. بايد متناسب با هر موضوع و در راستاي اهداف و منافع ايالات متحده امريکا به تجزيه و تحليل بحرانها مبادرت کرد. به جاي آن که الگوي رفتاري امريکا مبتني بر اصول و قواعد فراگير جهاني باشد، و يا اينکه با تمامي موضوعات در يک فضا و چارچوب کلي رفتار نمايد، واکنش راهبردي بايد تفکيک شود.” (متقي، 1387: 34).
پس از سال 1979 روند جديدي شکل گرفت که مقابله جويي را در راهبرد دفاع ملي امريکا بوجود آورد. اين مطلب تحت تاثير الگوي رفتاري نوواقع گرايي بود که براي امريکا جايگاه ساختاري ويژه اي را قائل بودند و بحرانهاي منطقه اي را منوط به فروپاشي ديوار آهني مي دانستند که در اروپاي شرقي به گونه مشخصي شکل گرفته بود. مقابله جويي جديد را جنگ سرد دوم مي نامند. ره نامه کارتر ( امنيت خليج فارس از راه نيروهاي واکنش سريع )، و ره نامه ريگان ( جنگ ستارگان و ابتکار راهبردي ) در اين مقطع زماني شکل گرفت. اين امر بيانگر شرايطي است که امريکاييها از فضاي بازدارندگي متقابل خارج شده و درصدد بازدارندگي يک جانبه برآمدند (پيشين: 36).
فرايند تقابل با شوروي که دولتهاي مختلف ايالات متحده بعد از جنگ دوم جهاني، بخصوص در جنگ سرد، دنبال نمودند فرايندي بود که در آن هزينه هاي نظامي بالا بود و هر روزه بيشتر بر روشهاي نظامي و دفاعي تاکيد مي شد. اين سير منظم افزايش نظامي گري و استفاده از ابزارهاي نظامي امريکا در محيط بين الملل افزايش نظامي گري را در داخل اين کشور را نيز داشت و اين امر شرايط خوبي براي رشد گروههاي اقتصادي و سياسي منتفع و طرفدار نظامي گري بوجود آورد و اين نظامي گري روزافزون، نقش گروهها و شرکتهاي طرفدار و منتفع نظامي گري، همچون مجتمع هاي نظامي- صنعتي را در جامعه، اقتصاد و سياست ايالات متحده بيشتر مي کند.
تقابل با شوروي ومحدود کردن اين کشور در مرزهاي خود اساس استراتژي دفاعي و نظامي ايالات متحده را تشکيل مي داد و اين کشور در همه برنامه هاي دفاعي خود هدف تقابل و سد نفوذ شوروي را دنبال مي کرد. در اين راستا ايالات متحده بنا به شرايط داخلي و نيز شرايط بين المللي بخصوص در رابطه با روابطش با شوروي سياستهاي مختلفي را پيش گرفت که از يک طرف نشانگر قدرتمندتر شدن ايالات متحده و تهاجمي تر شدن سياستهايش در قبال شوروي بود و از طرف ديگر در بعد داخلي شاهد قدرتمندتر شدن گروههاي داخلي طرفدار شدت عمل در تقابل با شوروي و نيز استفاده بيشتر از ابزار قدرت نظامي بود.
بدين ترتيب مي توان گفت که اساس استراتژي هاي دفاعي ايالات متحده در اين دوران شکلي تدافعي داشته و تمرکز اصلي بر سياست حفظ شرايط موجود در روابط با شوروي و در ادامه حفظ مرزهاي جغرافيايي و عقيدتي بين دنياي آزاد و کمونيسم بود. ايالات متحده در اين شرايط با وجود قدرت رقيب شوروي نمي توانست دست به تحرکات تهاجمي عليه نيروهاي منطقه اي ناهماهنگ با اصول سياست خارجي ايالات متحده بزند و نوعي توازن بين اين دو کشور مانع اجراي سياستهاي تهاجمي اين کشور مي شد.
3-4- استراتژي دفاعي ايالات متحده امريکا از سقوط شوروي تا سال 2000 ميلادي: سردرگمي- برنامه ريزي
با سقوط شوروي در سال 1992 قدرت بزرگ رقيب ايالات متحده به يکباره از بين رفت و اين کشور به عنوان تنها ابرقدرت باقيمانده در سياست بين الملل در پي ايفاي نقش در شرايط متفاوت از قبل برآمد. ايالات متحده ديگر رقيب شوروي را نداشت که استراتژي هاي دفاعي و امنيتي اش را بر اين مبنا طرحريزي کند و اين برنامه ها به نوعي بي معنايي رسيدند.
مولفه دشمن و دشمن بزرگ که در امريکا و دنياي آزاد بايد مقابل آن، در کنار هم قرار بگيرند و به مقابله با آن بپردازند، بعد از سقوط شوروي از استراتژي ها و برنامه هاي آنان حذف شد و به نوعي سردرگمي در ايجاد استراتژي و تعريف دشمن دچار شدند. در طول دهه 1990 اين سردرگمي در تعاريف امنيتي و نظامي امريکا ديده مي شود و به شدت به دنبال تغيير تعاريف و نيز تغيير استراتژي هاي نظامي و امنيتي بودند. در چنين شرايطي افرادي همچون هنري کيسينجر که نقطه اصلي مطالعات خود را در حوزه سياست خارجي قرار داده بودند، به اين نتيجه رسيدند که الگوهاي رفتاري امريکا در دهه 1990 بر مبناي نمادهايي از حادثه زدگي شکل گرفته است و هيچ گونه رويکرد استراتژيک در الگوي رفتاري امريکا وجود ندارد ( متقي،1381: 11).
در کنار اين سردرگمي انديشمندان نظامي و امنيتي و نيز سياستمداران ايالات متحده، با در نظر گرفتن شرايط داخلي خود و شرايط بين المللي توجه خود را به مسائل و تعارضات قومي، انقلابها و نيز پديده هاي جديدي چون تروريسم جلب کردند. به عنوان مثال از ميان رفتن شوروي با نمايش قاطع توانايي هاي تکنولوژيک نوين نظامي امريکا در خليج فارس همزمان شد؛ که طبيعتا اعتماد دوباره مردم به قدرت منحصر به فرد امريکا را در پي داشت… جنگ عليه عراق در سال 1991 و جنگ کوزوو در 1999 به وضوح نشان داد که امريکا در کاربرد تکنولوژي براي مقاصد نظامي در جهان پيشگام است ( رضايي،1389: 177). با اين شرايط و در اين راستا گروههاي طرفدار و منتفع از نظامي گري ايالات متحده اقدام به نظريه پردازي و طرح بحثهاي سياسي در مورد تهديدهاي جديد در محيط بين الملل و تهديدهاي جديد پيش روي امريکا نمودند که باعث پيدا شدن دشمن بزرگ آينده و البته نامعلوم و گسترده در تمام نقاط جهان شدند.
سقوط اتحاد شوروي و فروپاشي نظام دو قطبي را مي توان آغاز جديدي در ارتباط با راهبردهاي دفاع ملي امريکا دانست. امريکايي ها به اين نتيجه رسيدند که در دوران جديد با تهديدات نوظهوري مواجه شده اند که امکان کنترل آنها بسيار محدود بوده و هزينه هاي زيادي را براي ايالات متحده ايجاد مي کنند. بطور کلي شرايطي ايجاد گرديد که از يک سو تهديدات سنتي امريکا به گونهي محسوسي کاهش يافت و از سويي تهديدات جديد نمايان شدند. امريکاييها بايد خود را براي تهديدات جديد آماده مي کردند. بنابراين راهبرد دفاع ملي امريکا در سالهاي دههي 1990 را مي

دسته‌ها: No category

پاسخی بگذارید