رسيدند و توانستند به مشروعيت قابل توجهي دست يابند. نسل دوم نومحافظه کاران امريکايي که از دهه 1990 حضور خود را در عرصه قدرت مطرح کردند، با کنترل ابزارهاي رسانه اي و مطبوعاتي ( وال استريت ژورنال، واشينگتن تايمز، ويکلي استاندارد و فاکس نيوز)، فکري( موسسات تحقيقاتي دست راستي) و اقتصادي( به طور خاص صنعت تسليحات و نفت) شبکه گسترده تري نسبت به قبل براي طراحي و تبليغ افکار خود در اختيار داشتند؛ و توانستند در آغاز هزاره سوم سرنوشت ايالات متحده را در دست گيرند ( موسوي شفائي،1388 :135).
مجموعه ديدگاههاي نومحافظه کاران در سلسله اسنادي که در طول دهه 1990 منتشر کردند کاملا مشهود است. نومحافظه کاران علاوه بر پيوندهاي عميق با صنايع نفت و نظامي، در مجموعه اي از مراکز تحقيقاتي و فکري موثر دست راستي امريکا نيز حضور داشتندآنها از اين طريق نيز بر فضاي سياستگذاري کلان ايالات متحده اثرگذار بودند. برخي از موسساتي که آنها در اختيار دارند عبارتند از : بنياد هريتريچ147 ، موسسه هوور148، دانشگاه استنفورد( جايي که کاندوليزا رايس يکي از پژوهشگران ارشد آنجا بود)، موسسه امريکان انترپرايز ، (جايي که بولتون، ولفوويتز و چني در اين موسسه مستقر بودند و بعدا ريچارد پرل149 و لين چني150 همسر چني از ستونهاي آن محسوب ميشدند)، موسسه کتو151 و موسسه بردلي152(پيشين :136).
مجموعه ديدگاههاي نومحافظه کاران را مي توان در پنج سند به هم وابسته که يکي پس از ديگري منتشر شدند ملاحظه نمود. سند اوليه ” راهنماي برنامه ريزي دفاعي153 ” نام داشت. پس از آن سند اصلي اين گروه منتشر شد که ” پروژه قرن جديد امريکايي154 ” نام گرفت از اين سند دو سند ” بازسازي نيروي دفاعي امريکا ” و ” سياست ملي انرژي ” حاصل شد. نهايتا تمامي اين اسناد در ” استراتژي امنيت ملي ايالات متحده ” منسجم گرديد. در تمامي اين اسناد تامين رهبري مطلق جهاني امريکا نقشي تعيين کننده داشته است
(پيشين :137).
در ژوئن سال 1997 گروهي که بعدها هسته اصلي نو محافظه کاران دولت بوش را تشکيل دادند، سندي را تحت عنوان” اعلاميه اصول”155 منتشر کردند که برگرفته از اسناد و تفکرات قبلي آنان بود و در حکم اصول کلي حاکم بر تفکر نومحافظه کاران بود و يک رهبري مطلق از طريق برتري نظامي را در نظر داشت. منتشر کنندگان اين سند به تفکرات انزوا گرايي کلينتون انتقاد کرده بودند که ملاحظات کوتاه مدت تجاري او باعث ناديده گرفتن ملاحظات استراتژيک شده است. بر اساس اين اصول و در سال 1997 کريستول و کاگان پروژه اي به نام ” قرن جديد امريکايي” را در موسسه امريکن انترپرايزر آغاز کردند که به بنيان مبارزات انتخاباتي بوش در سال 2000 تبديل شد. اين پروژه به تاييد نومحافظه کاران ديگري چون چني، رامسفلد، ولفوويتز، ليبي، پرل، آبرامز، بولتون، فيث، زاخيم و خليل زاد نيز رسيد. پروژه مزبور بر تلاش براي رهبري جهاني ايالات متحده از طريق برتري نظامي مبتني بود. بوش در سخنراني هاي انتخاباتي خود بارها از افزايش هزينه هاي نظامي و آغاز برتري مطلق و هژموني امريکا سخن گفت و قول داد براي تحقق تفوق امريکا بودجه نظامي را افزايش داده و روح ابداع و نوآوري را به پنتاگون بدمد تا از طريق تفوق نظامي امريکا رهبري جهاني مطلق اين کشور را تثبيت نمايد.بوش پس از حملات يازدهم سپتامبر در يکي از سخنراني هاي خود حملات هفت دسامبر 1941 به پرل هاربر را با حادثه يازده سپتامبر مقايسه کرد و گفت همانگونه که حملات 1941 به پرل هاربر نقطه عطفي بود که در يک لحظه امريکا را براي هميشه از انزوا خارج نمود، يازدهم سپتامبر نيز نقطه سرنوشت سازي است که امريکا را در شرايط تصميم گيري براي تفوق جهاني خود قرار داده است. و اشاره نمود تاريخ مجددا اين رسالت مهم را به امريکا سپرده است تا پرچم ايالات متحده را به نماد قدرت مقاومت ناپذير و قاطع در جهان تبديل کند( پيشين: 140- 136).بر اين اساس او ضمن اينکه مسئله جنگ پيشگيرانه را موقعي که براي حفظ آزادي و زندگي ضروري باشد، مطرح کرد. به اين موضوع نيز اشاره کرد که ” امريکا قدرت خود را وراي هر چالشي قرار خواهد داد” (Bush Speech at West Point, June, 2002).
همانگونه که از مطالب بالا و شواهد بسيار برداشت مي شود نومحافظه کاران، هژموني امريکا را بيش از هر چيز بر بنيان برتري مطلق نظامي اين کشور قرار داداند. و واضح است که اين شيوه برتري جويي مطلق اين گروه، بيشترين منفعت را نصيب مجتمع هاي نظامي- صنعتي خواهد کرد وسير تحولات اين کشور نشان داد که بودجه هاي عظيمي به سمت پنتاگون و به دنبال آن به سمت پيمانکاران آن سرازير کرد. در اينجا ما شاهد رابطه جالب بين استراتژي هاي نومحافظه کاران و منافع مجتمع هاي نظامي- صنعتي و تداخل عجيب بين بازيگران و کارگزاران اين دو بخش هستيم.
اتحاد جنگي که بوسيله مجتمع هاي نظامي- صنعتي بوجود آمد، موفقيت آن به اين دليل بود که مردم امريکا توجيحات اقدام به جنگ توسط دولت بوش را قبول کردند که بخاطر حادثه 11 سپتامبر بود. دولت بوش و ياران آن در پروژه قرن جديد امريکايي توانستند افکار عمومي را بوسيله رسانه، ايجاد ترس از طريق تبليغات و تحريک ميهن پرستي دستکاري کنند و باعث شوند که اين سيستم سياسي غيردموکراتيک بدون نظارت و بدون تعادل باقي بماند. نارضايتي عظيم عمومي در طول جنگ ويتنام، توانمندي رسانه را براي تغيير افکار عمومي وقتي که سربازان مجروح در حال فوت را در خانه هايشان نشان مي داد، ثابت کرد که رسانه پنجره افکار عمومي براي ديدن و فهميدن امور خارجي است. بعد از افتضاح ويتنام، دولت در جست و جوي تغيير رابطه ارتش با رسانه با ايجاد اتحاد مشارکتي بين سازمانهاي خبري در مشارکت دادن آنها در پيشبرد تسلط بر افکار عمومي و نيز برقراري پوشش سرگرم کننده تبليغاتي در هنگام بحرانها و کشمکشها افتاد. امروزه سازمانهاي خبري بزرگي نظير اي بي سي156 ان بي سي157 سي بي اس158 سي ان ان159 و فاکس160 رويه خود را از فراهم کردن اطلاعات حقيقي و خبرهاي واقعي و اطلاعات محرمانه براي مردم، تغيير داده اند و بر داستانهاي مسلطي تمرکز مي کنند که بوسيله دولت ساخته شده اند(code1:Unknown:16).
حادثه يازده سپتامبر موقعيت بي نظيري در برابر ايالات متحده امريکا قرار داد، تا بتواند با معرفي تروريسم به عنوان دشمن درجه يک خود، امريکا را از بحران معنايي که پس از فروپاشي شوروي گريبانگيرش شده بود، رها سازد. يازده سپتامبر تعريف امريکا را از نقش جهاني خود دگرگون کرد و زمينه را براي رفتار کاملا هژمونيک گرايانه امريکا و استفاده از زور در سطح جهان آماده ساخت. بعد از واقعه يازده سپتامبر، تامين منافع امريکا در چارچوب مبارزه با تروريسم، مشروعيت جهاني پيدا کرد و نقطه عطفي جهت بهره برداري بهينه تصميم گيرندگان سياست خارجي امريکا، جهت عملياتي سازي اهدافشان در عرصه بين الملل فراهم گرديد(رضايي،1389 :183). کاندوليزا رايس در اين ارتباط مي گويد: ” يازده سپتامبر از جمله بزرگترين زلزله هايي بود که امور را واضح و شفاف مي کند. و ادامه مي دهد: اکنون مخالفت با تروريسم و مبارزه با انباشت سلاحهاي کشتار جمعي در دست دولتهايي که مسئوليت پذير نيستند، منافع ملي را تعريف مي کند(زهراني،1381 :80). برانگيخته شدن عواطف جهاني نسبت به قربانيان حملات يازدهم سپتامبر در امريکا فرصتي يگانه را پيش آورد؛ فرصتي براي حسن استفاده از نيات خير همگاني در جلب پشتيباني واقعي از يک استراتژي هماهنگ و موثر براي يافتن طراحان و همدستان اين حملات و تحت تعقيب قرار دادن آنها تحت قوانين بين المللي. اما دولت بوش با اعلام اينکه حملات يازده سپتامبر عمل جنگي عليه امريکا و يا عليه دموکراسي است، و با مطرح ساختن سخنان زهرآگيني درباره خير و شر و تقسيم جهان به دو نيرو و مدنيت آشتي ناپذير ما و آنها اين فرصت را به باد فنا داد( حسين زاده، 1389: 139). بعد از سال 2001 هزينه هاي نظامي در همه جهان و در صدر آنها امريکا 18 درصد افزايش يافته است. طبق يکي از بررسي هاي کنگره امريکا، در همين مدت تروريسم 35 درصد افزايش داشته است. برندن جي اسنايدر161 با توجه با اين نسبتها نتيجه مي گيرد که ” امريکا که 47 درصد از هزينه هاي نظامي جهان را بر عهده دارد در ازاي هر دلاري که هزينه مي کند تروريستهاي جديدي ايجاد مي کندکه آنها هم به نوبه خود باعث افزايش تقاضا براي افزايش هزينه هاي نظامي بيشتر خواهد شد”( پيشين: 143). توليد دشمن جديد(تروريسم)توسط نومحافظه کاران و متحدان آنها در مجتمع هاي نظامي- صنعتي و جنگ عليه آن منجر به فرايند پيوسته جنگ و افزايش هزينه هاي نظامي شده است که آينده اين فرايند به نظر مي رسد تنها به نفع سود برندگان از جنگ و نظامي گري است.
اينکه چگونه افرادي از صاحبان، مشاوران و کارمندان اين مجتمعها در داخل نهادهاي تحقيقاتي، علمي و پژوهشي مشغول پژوهش و ايجاد استراتژي و خط مشي براي دولت ايالات متحده هستند و چگونه سعي مي کنند که بر دولتهاي مختلف امريکا تاثير بگذارند تا منافع به هم پيوسته و کم و بيش پيداي آنها را برآورده سازند. و بخاطر منافع خود سياست دفاعي ايالات متحده را به سمت ارتش سالاري مي کشانند و در مقاطع مناسبي چون دوره رياست جمهوري جرج بوش پسر اين کشور را وارد جنگهاي بزرگ مي کنند و از اين طريق سعي در کمال استفاده از شرايط براي پياده سازي استراتژي هايشان و تحصيل منافع مجتمع هاي نظامي- صنعتي مي کنند.
4-7- افزايش سريع هزينه هاي نظامي امريکا در سالهاي 2000 تا 2008:
همانگونه که اتفاقات بعد از حادثه يازده سپتامبر نشان داد گروه سياست خارجي و دفاعي بوش که متشکل از ترکيب پيچيده نومحافظه کاران و اعضاي منتفذ مجتمع هاي نظامي- صنعتي بود براي اجراي برنامه هايشان آماده حادثه اي چون حملات يازده سپتامبر بودند و تنها چند روز و حتي چند ساعت بعد از حادثه بر شيپور جنگ کوبيدند و اين حادثه را نه جنايت بلکه جنگ عليه امريکا خواندند و واضح است که در مقابل جنگ بايد جنگيد.
بوش بعد از حملات يازدهم سپتامبر در يازدهم دسامبر 2001 در سخنراني در شهر کاروليناي جنوبي گفت ايالات متحده در اين شرايط جديد نيازمند تغيير در شيوه رهبري جهاني و تفکر نظامي است. بوش مي گويد: “اولين اولويت ما سرعت دادن به تحول در امور نظاميمان است… لزوم تحول در امور نظامي قبل از جنگ افغانستان و قبل از حادثه يازده سپتامبر واضح بود…من در سال 1999 در همين مکان درباره اينکه حفظ صلح به واسطه تعريف مجدد جنگ به زبان ما امکان پذير است صحبت کردم”(Bush Speaks on War Effort to Citadel Cadets,Charleston, South Carolina, Dec11,2001).
درست يک سال پس از يازدهم سپتامبر، رهيافت بوش مبني بر لزوم مبادرت به جنگ پيشگيرانه به صدور بيانيه اي رسمي به نام ” استراتژي امنيت ملي امريکا ” از سوي کاخ سفيد مطرح شد. سند استراتژي امنيت ملي امريکا که در سپتامبر 2002 منتشر شد، در واقع برگرداني از” راهنماي برنامه ريزي دفاعي امريکا” و ” پروژه قرن جديد امريکايي” بود. نکات محوري اين سند در ” بازسازي توان دفاعي امريکا” و ” سياست ملي انرژي ” متجلي گرديد. در سند ” بازسازي توان دفاعي امريکا اينگونه آورده شده است که: “ايالات متحده بايد به چنان ميزاني از قدرت نظامي در بستر رشد اقتصادي دست يابد که رقباي احتمالي و بالقوه را حتي از آرزوي ايفاي نقش جهاني و يا منطقه اي در تضاد با منافع امريکا بازدارد. امريکا بايد از طريق دستيابي به چنين قدرتي ، امنيت مطلق خود را محقق سازد” ( دهشيار، 1384: 34 ).
بعد از اين برنامه ريزي هاي وسيع ارتشسالارانه نومحافظه کاران و فرصتي که حادثه يازده سپتامبر براي پياده سازي اين برنامه ها بوجود آورد، دولت

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید