نظامي گري از ابزار رسانه براي حمايت افکار عمومي در رابطه با افزايش بودجه پنتاگون و اجراي برنامه هاي نظامي گرايانه خود مي کنند و نيز بسياري از اعضاي نومحافظه کار کابينه بوش در اين صنايع داراي سهام هستند يا قبلا در اين شرکتها صاحب مناصب مديريتي بوده اند يا به عنوان مشاور در اين شرکتها خدمت کرده اند و واضح است که در اتخاذ تصميمات در مورد مسائل مرتبط با اين شرکتها منافع اينها را در نظر خواهند گرفت. اين گروه و در اتحاد با مديران صنايع نظامي و نظاميان ارتش، با تداخل پيچيده اعضا، اتحاد جنگي را بوجود آورده اند که سياستهاي دفاعي ايالات متحده را در جهتي يک جانبه گرايانه، هژمونيک و حتي در خلاف جهت منافع ملي امريکا و برعکس در جهت منافع حزبي و گروهي خود پيش مي برند.
اتحاد جنگي در اصل پايه مجتمع هاي نظامي- صنعتي- فکري141 است که در آن يک گروه کوچک قادر به توليد سياستهاي خارجي ايدئولوژيکي هستند که پروژه هاي سيستمهاي سلاحهاي متعارف را با ايفاي نقش در چرخان براي شرکتهاي بزرگ، پيش مي برند تا اين شرکتها بتوانند به فضاي عمومي تصميم گيري جامعه راه يابند و بنابراين سودهاي اقتصادي را که جنگ ممکن است فراهم کند را بدست آورند. با روند رو به افزايش برونسپاري خدمات نظامي به پيمانکاران، جنگ تبديل به نهادي بسيار سودآور براي بخش خصوصي درگير در جنگ شده است (code1:Unknown,14).
قابل توجه ترين مثال در مورد اتحاد جنگي معاون رئيس جمهور بوش، ديک چني بود که در شرکت نفت تگزاس، هاليبرتون، و شرکت فرعي آن کلاک براون اند روت داراي منافع بود(Ibid,15). چني فعاليت سياسي خود را در دهه 1970 به عنوان نماينده مجلس شروع کرد. وقتي که رئيس جمهور بوش پدر به قدرت رسيد چني به مقام وزير دفاع رسيد که در آن زمان اولين کسي بود که با خصوصي سازي پشتيباني ارتش موافقت کرد و پيمانکاري هايي را به شرکت کلاک، براون اند روت واگذار کرد(Johnson,2004:144). بعد از به قدرت رسيدن بيل کلينتون، چني که عضو پروژه قرن جديد امريکايي بود به عنوان رئيس شرکت هاليبرتون تا سال 2000 در اين شرکت خدمت کرد. چني در طول خدمتش در اين شرکت نه تنها خود به ثروت خوبي دست يافت بلکه به عنوان در گردان اين شرکت براي ارتباط با واشنگتن عمل مي کرد.
هاليبرتون اولين پيمانکار و بزرگترين سود برنده از جنگ با تروريسم بعد از سال 2003 شد که فقط شرکت فرعي آن، يعني کلاک، براون اند روت ، صورت حسابي با حجم 2/17 ميليارد دلار ( درآمد نسبي آن از سال 2003تا 2006) را براي سازمانهاي دولتي در جنگ عراق صادر کرد که اين مبلغ حدود يک پنجم کل درآمد اين شرکت در سال 2006 بوده است(Business Pundits,2008). مجتمع هاي نظامي- صنعتي اتحاد قوي با صنايع نفتي دارد که در ساخت تجهيزات نفتي و نيز ايجاد امنيت توليد و جريان نفت که اغلب در مناطق ناآرام قرار دارد نياز به کمک ارتش دارد. مسير شغلي ديک چني نشاندهنده اين اتحاد است که رابطه بسيار نزديکي با شرکتهاي نفتي و مجتمع هاي نظامي- صنعتي دارد. او مدير اجرايي خدمات نفتي شرکت هاليبرتون بود و قبل از آن وزير دفاع بود. در دهه 1980 هم که عضو کنگره بود، از اعضاي برجسته کميته اطلاعات کنگره بود که درگير سرپوش گذاشتن بر عملياتهاي مخفيانه دوره ريگان بود.همچنين بايد توجه شود که همسر وي، لين چني، يکي از هدايت کنندگان اصلي شرکت لاکهيد مارتين است که اين شرکت يکي از بزرگترين شرکتهاي توليد کننده سلاح جهان است و شرکتي است که از قراردادهاي نظامي در طول جنگ عليه تروريسم بسيار منتفع شده است(Gibbs, 2004: 318).
بجز اين موارد، گروه نومحافظه کاران با تامين مالي شرکتها و صنايع نظامي و صنايع منتفع از جنگ، محافل انديشه و موسسات مطالعاتي زياد همسو با انديشه هاي خود ايجاد کرده اند که نتيجه تحقيقات و گزارشهاي تحقيقاتي جهت دار خود را در بين افکار عمومي و نخبگان وطبقه حاکمه جامعه امريکا منتشر مي کنند و بطور غير مستقيم به نحوه نگرشها و تصميمات آنها جهت مي دهند. نمي توان تاثير عميق تبليغات وسيع و گزارشهاي پي در پي نومحافظه کاران در دهه 1990 را در پيروزي جرج بوش در انتخابات سال 2000 را ناديده گرفت؛ چنانکه ديديم بسياري از برنامه هاي تبليغاتي بوش در انتخابات همان گزارشها و برنامه هاي اين گروه بود و بسياري از اعضاي کابينه بوش از فعالان يا همفکران اين گروه بودند.
درواقع بسياري از”محافظه کاران نو”،ليبرال دموکراتهاي پيشين بودند که زماني از بسياري از برنامه هاي طرح تازه (برنامة اقتصادي روزولت رئيس جمهور فقيد آمريکا) و جامعة بزرگ حمايت مي کردند، با خشم از آنچه آنها با عنوان “صلح طلبي روزافزون” تصورمي کردند، ياد مي کردند و از سياستهاي ضدکمونيستي حزب جمهوري خواه- بويژه طي دولت ريگان دردهة1980 – حمايت مي کردند(مطهري نيا، 1383: 183).
فروپاشي اتحاد شوروي به عنوان رقيب قدرتمند امريکا و پيروزي هاي سريع اين کشور در جنگهاي منطقه اي دهه 1990 موفقيتهاي سياست خارجي و قدرتمندتر شدن اقتصاد امريکا در اين دهه باعث شد تا نومحافظه کاران با توجه به فرصت بوجود آمده براي امريکا و قدرت مطلق آن در عرصه بين المللي از اين لحظه تاريخي براي پياده کردن ايده هاي راديکال خود در مورد دموکراسي قدرتمند و چکمه پوش استفاده کنند. سياست خارجي و دفاعي ايالات متحده تا قبل از فروپاشي سياستي دفاعي و بازدارنده بود و تمام برنامه ريزي هاي دفاعي اين کشور براي مقابله با شوروي بوده است.اما در دهه 1990 ديگر قدرت رقيب شوروي وجود نداشت و سياست دفاعي امريکا به نوعي دچار بي مفهومي و بي معنايي شده بود. اما گروه نومحافظه کاران امريکايي اين موقعيت تک قطبي و هژموني را به عنوان فرصتي تاريخي براي اهداف خود مي ديدند و در تمام اين دهه به دشمن سازي به جاي شوروي براي امريکا مشغول بودند. آنها بخاطر بوجود آمدن شرايط خاص براي امريکا از جمله تک ابر قدرت دنيا بودن، پيروزي هاي جنگي مقتدرانه و نيز قدرت اقتصادي مطلوب، شرايط امريکا و دنيا را براي اتخاذ سياستهاي خارجي و دفاعي يک جانبه گرايانه و تهاجمي مناسب ديدند.
از نظر داخلي گروههاي سود برنده از سياستهاي نظامي امريکا در طول جنگ سرد، از وضعيت بوجود آمده در دهه 1990 و کاهش بودجه هاي نظامي نگران شدند و منافع خود و نيز آينده ايده هاي سياسي خود براي امريکا و دنيا را در خطر ديدند. اين گروهها با اينکه در اين دهه در قدرت نبودند ولي اقدام به فشار به دولت کلينتون کردند تا سياستهايي مناسب از نظر آنان را اتخاذ کند. از طرف ديگر اين گروهها ايده ها و برنامه هاي خود را در قابل گزارشها، مقالات سياسي و نظامي، در ميان جامعه علمي و عمومي امريکا پخش کردند. بعد از به قدرت رسيدن اين گروه در قالب رياست جمهوري بوش پسر در سال 2000 ميلادي زمينه اجراي سياستها و بعد از حادثه يازده سپتامبر بهانه اجراي سياستهاي به شدت تهاجمي و يک جانبه گرايانه فراهم شد؛ بطوريکه در سياست خارجي يک جانبه گرايي و در سياست دفاعي سياستهايي نظير جنگهاي پيشگيرانه و پيشدستانه را پيش گرفتند.
گروهي که کابينه بوش را تشکيل دادند گروهي جنگ طلب و طرفدار نظامي گري بودند که روند مداوم تشديد نظامي گري امريکا را سرعت بخشيدند و با ايده ها و برنامه هاي خود ايالات متحده امريکا را به زعم بعضي محققان وارد مرحله اي خطرناک از حيات خود کردند که نظامي گري و يک جانبه گرايي اين کشور خارج از توان سياسي و نظامي اين کشور بود. گروه نومحافظه کاران دچار توهماتي در مورد قدرت ايالات متحده شدند که اين کشور و مردم اين کشور را دچار مشکلات و مسائل غيرقابل جبراني چون نفرت مردم جهان از امريکا و نيز بوجود آمدن دشمناني بدون هويت و بدون مليت به اسم تروريسم بين المللي کردند. ولي سود برندگان از اين وضعيت گروههايي بودند که از جنگ سازي هميشگي اين کشور سود برده اند و در اين مرحله از نظامي گري اين کشور نيز دست به همکاري و مساعدت نومحافظه کاران زدند و در عوض اين همکاري سودهاي شگفت آوري را بدست آوردند.
4-6- تحول در سياست خارجي ايالات متحده امريکا بعد از يازده سپتامبر2001:
فصل تازه اي که در سياست خارجي ايالات متحده امريکا در جنگ دوم خليج‌فارس در ژانويه ???? آغاز شد که در آنامريکايي‌ها در پايان جنگ در صدد ايفاي نقش بين‌المللي جديدي قرار گرفتند که به “نظم نوين جهاني”142 معروف گرديده است. رويکردهاي تئوريک آن در مارس ???? توسط جورج بوش اول رئيس‌جمهور وقت امريکا اعلام شد. بوش در جريان حمله عراق به کويت، فرصت را مغتنم شمرده و دم از نظم نوين جهاني زد که مي بايست توسط ابرقدرت پيروز هدايت و رهبري شود. وي در واکنش به حمله مذکور در سخنراني در برابر اعضاي کنگره ايالات متحده گفت: مسلما آنچه در خطر است، چيزي بيش از يک کشور کوچک مي باشد و آن عبارت است از يک ايده و عقيده بزرگ يعني نظم نوين جهاني، که در آن کشورهاي مختلف به واسطه داشتن يک هدف مشترک به سمت يکديگر جذب شده تا بدين طريق بتوانند آرزوهاي جهاني بشريت را که همانا صلح، امنيت، آزادي و حاکميت قانون مي باشد، بدست آورند… در ميان کشورهاي دنيا، تنها ايالات متحده امريکا مي باشد که هم داراي خصوصيات معنوي ثابت و همچنين وسايل و ابزار لازم براي حمايت از چنين نقش بزرگي مي باشد( رضايي، 1389: 178). اهداف استراتژيک امريکا در آن مقطع زماني ايجاب مي‌کرد روند مداخله‌گرايي امريکا در قالب “نظم نوين جهاني” مورد پيگيري قرار گيرد. مشابه چنين تحولاتي در سال‌هاي پاياني دهه ?? نيز روي داد. در اين مقطع زمانيشاهد ظهور و گسترش رويکردهاي مبتني بر “بين‌المللي‌گرايي محافظه‌کار”143 مي‌باشيم. چنين فرآيندي، به‌‌گونه‌اي تدريجي، رهيافت فکري و رويکرد عملي نخبگان سياسي، اقتصادي و نظامي امريکا گرديد.اين نگرشها و ديدگاهها در بين رئاليست‌هاي محافظه‌کار در بين جمهوري‌خواهان در حال گسترش بود.
آنان در نيمه دوم دهه ?? اعتقاد داشتند که روند موجود روابط بين الملل منجر به “صلح با دوام144″ بين قدرت‌هاي بزرگ نخواهد شد.آنان در مورد دموکراسي معتقد بودند که دموکراسي بايد بتواند با مستبدان و خودکامگان مقابله کند دموکراسي ضعيف نمي تواند به بقاي خود ادامه دهد. به اين ترتيب استفاده از زور براي ايجاد و گسترش دموکراسي و عدالت نه تنها جايز بلکه ضروري است. در اين چارچوب جدي ترين تهديد براي دموکراسي از جانب دولتهايي است که ارزشهاي دموکراتيک را نپذيرفته اند.نومحافظه کاران معتقدند تغيير رژيمهاي خودکامه يا به تعبير امروزي ياغي، وسيله اي مطلوب براي حفظ دموکراسي و امنيت امريکاست. اين تفکرات مبناي ايجاد نوعي دموکراسي شد که به نام ” دموکراسي چکمه پوش” معروف گرديد. آنان پيش‌بيني نمودند که شکل جديدي از رقابت و رويارويي بين واحدهاي سياسي بين‌المللي در حال شکل‌گيري است. بنابراين به اين نتيجه رسيدند که بايد با اين‌گونه تحولات مقابله نمود و تهديدات را قبل از اين‌که جلوه عملياتي پيدا کنند، مهار کرد. اين رويکرد مورد توجه نظريه‌پردازان واقع‌گرايي جديد از جمله “کنت والتز145” قرار گرفت( موسوي شفائي،1388: 134-135).
گروه‌هاي جديد در صدد تثبيت شرايطي بودند که به موجب آن “سيستم امريکايي”146 هژموني خود را بر روابط بين‌الملل تثبيت کنند. آنان هرگونه ائتلاف بر مبناي رويکرد نهادگرايان ليبرال را ناپايدار مي‌دانستند. بر اساس چنين تفکري، نهادگرايي قرباني چالش‌هاي فراملي و فروملي مي‌شود. اين امر به بي‌ثباتي‌هاي فراگير بين‌الملل و افول اقتدار امريکا مي‌انجامد. بنابراين ساختارگرايان رئاليست، صلح را صرفا در قالب هژمونيک‌گرايي امريکا مورد پيگيري قرارمي‌دادند (Mearsheimer,2001:15).
نسل اول نومحافظه کاران در زمان رياست جمهوري ريگان به قدرت

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید