تمام جنگها حامل ارزشهايي باشد که مقبول همه مردم جهان هستند؛ مانند دموکراسي و حقوق بشر. اين نگرش توسط ولفوويتز در سال 1992 به صورت منشور سياست خارجي امريکا تئوريزه و مدون گرديد. گرچه ولستتر در سال 1997 در گذشت و شوروي 7 سال قبل از آن فرو پاشيد ولي راهکارهاي مورد نظر او همچنان بر سياست خارجي امريکا سايه افکند و در جنگهاي صربستان، افغانستان و عراق به کار گرفته شد( نقيب زاده، 1387: 42-41 ).
از نظر اين گروه ملت امريکا، يک ملت استثنايي با رسالتي تاريخي است که در پرتو رويکرد سيطره خيز رهبران ملت امريکا در جهان قابل حصول است. آنان معتقدند که براي تحقق اين امر بايد سه اقدام مهم شامل: تسليح دوباره امريکا، جلوگيري از رقابت کشورهاي ديگر و مقابله با آنان و شکار رژيمهاي ديکتاتوري در جهان انجام گيرد. اين گروه همچنين بر اين باورند که براي قانع کردن افکار عمومي جهان مدام بايد نسبت به خطرهاي در کمين هشدار داد ومردم جهان را نسبت به خطرات در کمين آگاه کرد. در حقيقت 11 سپتامبر نمونه عملي اين هشدارها بود که اين گروه را در استراتژي خود راسخ کرد
( مطهرنيا،1383: 236).
مي توان گفت نومحافظه کاران در امريکا به دنبال دشمن تراشي اند، و آن را براي مردم در تلاش جهت ايجاد فضاي ترس آور و رعب انگيز براي مردم دنبال مي کنند. ترسي مبهم از اينکه مبادا مورد حمله قرار گيرند.اصولا استراتژي اين گروه از همين منطق تغذيه مي شود؛ و در قالب گفتمان امنيت منفي، ترسيم استراتژي را در گرو تعيين دشمن استراتژيک مي دانند(پيشين: 238).
نومحافظه کاران در دوره رياست جمهوري ريگان و بوش پدر با ورود به مراکز حساس دولتي مانند پنتاگون140 و سيا آمادگي هاي لازم را پيدا کرده و نقاط ضعف حکومتهاي پيشين را در نظر آوردند تا در آغاز هزاره سوم با بدست گرفتن قدرت از سوي بوش پسر نظرهاي خود را در عمل پياده کنند. در اين مدت نظريه پردازان همسوي نومحافظه کاران به طرح مباحثي در روابط بين الملل پرداختند که هدف اين بود که افکار عمومي جهان را با خود همراه سازند. هانتينگتون، فوکوياما و پرل سناريوهايي را پيش روي سياستمداران امريکا و افکار عمومي قرار دادند که هدفي جز برتري امريکا نداشتند؛ آن هم در زماني که بزرگترين امپراتوري چپ از هم پاشيده بود.پيروزي چشمگير امريکا در براندازي طالبان و صدام حسين همه جلوه هايي از راهبردهاي جديد امريکا بود ( نقيب زاده، 1387: 42 ).
نومحافظه کاران تا قبل از فروپاشي شوروي برنامه هاي خود را بر اساس تقابل با اين کشور تنظيم کرده بودند ولي با فروپاشي شوروي برنامه هاي اين گروه سبب بحران هدف و نارضايتي هايي در بين مردم امريکا و نيز دنيا مي شد. اما نومحافظه کاران به دنبال دشمنان جديد مي گشتند تا اعمال سياستهاي آنها را توجيه کند. اين دشمنان خيالي به زودي مشخص شدند و آن کشورهاي جهان سوم به ويژه جهان اسلام بود. اما چگونه مي شد اين کشورها را در قد و اندازه شوروي بزرگ کرد؟ يازده سپتامبر به اين پرسش پاسخ داد. اما اين حادثه هم نتوانست آخرين و بزرگترين چالش فراروي امريکا را که همانا بيزاري مردم جهان از امريکا است را از بين ببرد يا اندکي اصلاح کند. چهره مخدوش امريکا در پناه دموکراسي خواهي و توجه به حقوق بشر به چهره مقبولي مبدل نشد(پيشين: 43 ).
افکار و ايده هايي که نومحافظه کاران از چنين نظراتي برگرفتند و آنها را پرورش دادند تبديل به گزارشها
و برنامه هايي راديکال، خطرناک و جاه طلبانه شد که در دهه 1990 اقدام به انتشار آنها کردند و با آمدن به کاخ سفيد فرصت اجراي آن را پيدا کردند. بسياري از طرحهاي نومحافظه کاران در ابتدا در قالب “راهنماي برنامه ريزي دفاعي” توسط وزارت دفاع براي سالهاي 1994 تا1999 آماده و ارائه شده بود. در واقع راهنماي برنامه ريزي دفاعي طرحي بود که در سال 1992 ولفوويتز درخصوص بودجه و طراحي سازماني پنتاگون براي رئيس خود ديک چني که در آن هنگام وزير دفاع بود تدارک ديد. طرح ولفوويتز براساس برتري دائمي ارتش ايالات متحده و سلطه جهاني در چهارچوب نظم نوين جهاني تهيه شده بود. اين سند اين گونه آغاز مي شد:
هدف اصلي ما جلوگيري از ظهور مجدد يک رقيب جديد، چه در سرزمينهاي شوروي سابق، چه هر جاي ديگر است؛ رقيبي که بتواند تهديدي مشابه آنچه شوروي عليه ما داشت ايجاد کند…. ما از سلطه هر قدرت متخاصمي بر منطقه اي که منابعش براي ايجاد يک قدرت جهاني کافي است، خواهيم کرد… در منطقه خاورميانه و آسياي جنوب غربي هدف جامع ما اين است که قدرت خارجي بلامنازع منطقه باشيم و دسترسي ايالات متحده و غرب به نفت منطقه را حفظ کنيم (موسوي شفائي،1388: 137).
اين طرح که در حکم بيانيه اوليه نومحافظه کاران بود به وضوح نقطه کانوني خود را بر تفوق نظامي امريکا متمرکز کرد. طرح مزبور راه حفظ برتري ايالات متحده را دسترسي به نفت خليج فارس از طريق استفاده از حضور و اعمال نيروي نظامي در نظر گرفت. البته تحت تاثير انتقادات دموکراتها لحن اين گزارش به خصوص در زمينه برتري جهاني امريکا تعديل شد. پس از به قدرت رسيدن کلينتون، چني و ولفوويتز از قدرت کنار رفتند ولي به هر حال ساختار اين گزارش وارد پروژه قرن جديد امريکايي شد. در قالب اين پروژه و در ژوئن سال 1997 گروهي که بعدها هسته اصلي نومحافظه کاران دولت بوش را تشکيل دادند، سندي را تحت عنوان اعلاميه اصول منتشر کردند که در حکم اصول کلي حاکم بر تفکر نومحافظه کاران بود و يک رهبري مطلق از طريق برتري نظامي و قدرت عريان را براي امريکا در نظر داشت. منتشر کنندگان اين سند به سياستهاي ناهمگن و انزواگرايي/ درون گرايي کلينتون انتقاد کردند. آنها نگران اين موضوع بودند که ايالات متحده فرصت کسب رهبري مطلق جهاني را که پس از فروپاشي شوروي فراهم شده است، از دست بدهد.درست يک سال پس از يازدهم سپتامبر، رهيافت بوش مبني بر لزوم مبادرت به جنگ پيشگيرانه به صدور بيانيه اي رسمي به نام ” استراتژي امنيت ملي امريکا” از سوي کاخ سفيد منجر شد. سند استراتژي امنيت ملي امريکا که در سپتامبر2002 منتشر شد در واقع برگرداني از ” راهنماي برنامه ريزي دفاعي امريکا” و ” پروژه قرن جديد امريکايي” بود. نکات محوري اين سند در ” بازسازي دفاعي امريکا” و” سياست
ملي انرژي” متجلي گرديد(پيشين: 138).
در واقع در سند بازسازي توان دفاعي امريکا اين گونه استدلال شده بود که:
ايالات متحده بايد به چنان ميزاني از قدرت نظامي بر بستر رشد اقتصادي دست يابد که رقباي احتمالي و بالقوه را حتي از آرزوي ايفاي نقش جهاني و يا منطقه اي در تضاد با منافع امريکا باز دارد. امريکا بايد از طريق دست يابي به چنين قدرتي، امنيت مطلق خود را محقق سازد ( دهشيار، 1384: 34).
اگر بخواهيم اصول نومحافظه کاري را به صورت موردي نام ببريم عبارتند از:
1. اعتقاد راسخ به هژموني امريکا،
2. جهان گرايي و نهادينه کردن ارزشهاي امريکايي،
3.قدرت، لازمه تحميل دموکراسي است،
4. بي اعتنايي به اصول، نهادها و قراردادهاي بين المللي،
4. درهم تنيدگي افکار و اهداف نومحافظه کاران با صهيونيست ها،
5. تاکيد بر دشمن خارجي،
7. پيوند عميق مذهب با قدرت سياسي( گوهري مقدم، 1386: 63-53).
بنابراين، نومحافظه کاران با تعريف دشمن خارجي در قالب شبکه هاي تروريستي و دولتهاي حامي آن به سياست خارجي خود جهت دادند و درصدد نابودي تروريسم که تهديدي نامتقارن و چالشگر محسوب مي شد برآمدند. در اين مبارزه به دنبال نهادينه کردن ارزشهاي خود بودند، در ابتدا با استفاده از قدرت نظامي به مبارزه با گروه هاي تروريستي و کشورهاي حامي آنها پرداختند و حتي نهادها و مقررات بين المللي را که مانع اقدامات خود مي دانستند، ناديده گرفتند و از آنجا که رسالت خود را در نهادينه کردن ارزشهايشان مي دانستند به اشاعه اين ارزشها پرداختند تا از يکسو ريشه هاي تروريسم را بخشکانند و از سوي ديگر با تحقق يافتن صلحي دموکراتيک به قدرت هژمون تبديل شوند (آذري نجف آبادي، 1390: 717).
اين گروه در طول دوره رشد و نمو خود نظريه اي را بوجود آورد که امريکا و دنيا را در وضعيت ويژه اي قرار داد. اين گروه خواهان شرايط هژموني مطلق امريکا در برابر کل دنيا بود که ستون اصلي اين هژموني برتري بي چون و چراي نظامي اين کشور بود و در مقابل کشور هاي دنيا را به دو گروه دوست و دشمن يا خير و شر تقسيم کردند. اين گروه بوسيله انتخابات بحث انگيز سال 2000 رياست جمهوري امريکا قدرت را در دست گرفت و درصدد اجراي برنامه هاي بسيار جاه طلبانه خود برآمد. ولي براي شروع اجراي پروژه هاي خود به جرقه اي قوي نياز داشتند که حادثه 11 سپتامبر در لحظه برخورد هواپيما به برجهاي تجارت جهاني
اين جرقه را ايجاد کرد.
کاندوليزا رايس مشاور امنيت ملي امريکا در دوره اول رياست جمهوري جرج بوش در فصلنامه فارين افيرزدر سال 2000 نوشت که با نبود قدرت شوروي براي امريکا تعريف منافع ملي بسيار دشوار است. اين در حالي است که وي بعد از 11 سپتامبر مي گويد: يازدهم سپتامبر از جمله بزرگترين زلزله هايي است که امور را واضح و شفاف مي کند. اکنون مبارزه با تروريسم و مقابله با انباشت سلاحهاي کشتار جمعي در دست دولتهايي که مسئوليت پذير نيستند، منافع ملي را تعريف مي کنند( زهراني، 1381 : 80). وي مي افزايد زمين لرزه اي به عظمت 11 سپتامبر مي تواند لايه هاي ساختاري سياستهاي بين المللي را تغيير دهد. اين دوره را نبايد صرفا يک خطر بزرگ ، بلکه بايد فرصتي فوق العاده دانست ( گوهري مقدم، 1386 :121 ).
افرادي که از گروه نومحافظه کاران يا نزديکان به اين جريان وارد کابينه بوش شدند توانستند مناصب بالاي سياسي را در اين کابينه بدست آورند. مثلا ديک چني در سمت معاون قدرتمند رئيس جمهور، دونالد رامسفلد وزير دفاع، پل ولفوويتز معاون وزير دفاع کاندوليزا رايس مشاور امنيت ملي قدرتمند رئيس جمهور و ساير افرادي که سمتهاي مختلف ديگر را بدست آوردند.
اين گروه با ايده هاي تهاجمي و ايدئولوژي قدرت مدار و جنگ طلب و برنامه هاي جاه طلبانه نظامي وقتي در جريان انتخابات رياست جمهوري سال 2000 در راس هرم تصميم گيري ايالات متحده قرار گرفتند، در صدد اجراي برنامه هاي خود بودند؛ ولي به دليل آماده نبودن شرايط براي پياده سازي برنامه هايشان و عدم همراهي نخبگان و افکار عمومي امريکايي و نيز مخالفت افکار عمومي و دولتهاي دنيا، بخصوص متحدان امريکا، در پي يافتن فرصت و بهانه اي براي شروع انجام پروژه هاي خود بودند و اين شرايط آنها را تا لحظه حادثه 11 سپتامبر ناکام گذارد. ولي اين حادثه همه مخالفتهاي داخلي و خارجي را که اين گروه با آن مواجه بود و چه بسا به همراهي و حمايت تبديل کرد.
اما در مورد رابطه نومحافظه کاران و مجتمع هاي نظامي- صنعتي بايد گفت که اين گروه مهمترين ابزار اجراي برنامه هاي خود را بر نظامي گري و جنگ قرار داده است و توسعه ارتش از نظر فن آوري و تجهيزات نيازمند اختصاص بودجه به اين بخش است؛ واختصاص بودجه به نظامي گري باعث سرازير شدن بودجه به پنتاگون و ساير سازمانهاي امنيتي و دفاعي ايالات متحده مي شود که از طريق اين سازمانها قسمت عمده بودجه به صنايع تسليحاتي منتقل مي شود. اين شرکتها براي جذب بيشتر اين بودجه و در رده بالاتر براي اختصاص بودجه به سازمانهاي نظامي و امنيتي از ابزار لابي خود در سطح وسيعي استفاده مي کنند. بطـوريکه لابي گران اين صـنايع از راهـهاي مـتعددي سعـي در اعمـال نفـوذ به مـقامات دولتـي کابيـنه بوش،
نمايندگان کنگره براي تصويب بودجه و قوانين به نفع افزايش بودجه نظامي مي کنند.
علاوه براين اعضاي گروه نومحافظه کاران در اتحاد با صنايع تسليحاتي و صنايع منتفع از جنگ و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید