دانشگاه هاروارد. در اين رابطه سازمان دانشگاههاي امريکا در سال 2002 گزارش داد که حدود 350 دانشکده و دانشگاه در کار پژوهشهايي با بودجه پنتاگون اند، و اينکه دانشگاهها 60 درصد از بودجه پژوهشهاي پايه اي خودشان را از وزارت دفاع تامين ميکنند، و همينطور اينکه وزارت دفاع در مورد تامين نيازمندي هاي مالي پژوهشهاي دانشگاهي مقام سوم را دارد (حسينزاده،1389: 22).
در بخش علمي مجتمع هاي نظامي- صنعتي دايره بزرگي از مطالعات دانشگاهي در مخازن انديشه خصوصي، موسسات مطالعات استراتژيک دولتي، دانشگاههاي جنگ و دانشگاههاي متعدد وجود دارد.اينها جلسات بحث شديد دارند و زيست علمي گسترده اي را در ساير دانشگاهها و موسسات پراکنده اند. بعلاوه آنها تعداد زيادي از مجلات، وب سايتها، مقالات سياسي، سمينارها و کنفرانسها و تعداد زياد محققان و نويسندگان را براي خود دارند. فقط براي يک مثال بايد به نيروي هوايي اشاره کرد که در سال 1992 موسسه مطالعات امنيتي128 را احداث کرد که بايد آنرا به مخازن انديشه قبلي و ميزبان اضافه کرد؛ در طي شش سال موسسه جديد در حدود 400 پروژه با 700 محقق و بيش از 30 دانشگاه را هدايت کرد.مهمترين موسسات تحقيقاتي در اين زمينه عبارتند از : موسسه مطالعات استراتژيک ملي129 در دانشگاه دفاع ملي، موسسه مطالعات استراتژيک130 در دانشگاه جنگ ارتش، دپارتمان مطالعات استراتژيک131 براي مطالعات جنگي نيروي دريايي و دانشگاه جنگ هوايي132 (Harris, no date:10).
اما نظامي سازي امور غيرنظامي به صورت غيرمستقيم و علني نيز صورت مي گيرد چنانکه مثلا ديديم دولت جورج بوش بسياري از پستهاي ديپلماتيک مهم امريکا را با افراد نظامي و يا با غيرنظاميان ارتش سالار – از جمله کالين پاول در مقام وزير دفاع و ريچارد آرميتاژ (که در دولت ريگان وزير دفاع بود) در مقام وزارت خارجه – پر کرد. همچنين جورج بوش در پنتاگون پيتر بي تيتز133، رئيس و مديرعامل شرکت لاکهيد مارتين را به معاونت نيروي هوايي، توماس اي وايت134، سرتيپ و مديرعامل شرکت انران را به فرماندهي نيروي زميني، گردون انگلند135 معاون شرکت جنرال دايناميکز را به فرماندهي نيروي دريايي ؛ و جيمز راش136، يکي از مديران عامل شرکت نورثرپ را که سرتيپي بازنشسته بود به فرماندهي نيروي هوايي منصوب کرد. شرکتهاي لاکهيد مارتين، جنرال دايناميکز، و نورثرپ گرومان از پيمانکاران عمده پنتاگون اند( Pentagon Lines up Industry Chiefs for Top Jobs:2001). علاوه براين ويليام هارتونگ و ميشل چياروکا از بخش مرکز منابع معاملات جنگ افزار در موسسه سياست جهاني برآورد کرده اند که 32 نفر از سياستگذاران عمده جرج بوش داراي روابط گسترده اي با صنايع جنگ افزارسازياند.بهره برداران قدرتمند از هزينه هاي نظامي در وزارت دفاع، شوراي امنيت ملي، وزارت خارجه،کاخ سفيد و کميته هاي کليدي کنگره داراي روابطي گسترده و نفوذي قابل ملاحظه اند(حسينزاده،1389: 22).
اين موارد نشان از قدرت فوق العاده مجتمع ها در نفوذ به جامعه علمي و استفاده از آن در جهت منافع خود دارد.اين شيوه گسترش مجتمع هاي نظامي- صنعتي در بطن جامعه علمي، سياسي و اقتصادي جامعه امريکا و نيز وابسته کردن گروههاي زيادي از مردم از طريق کار در صنايع مربوط به اين مجتمع ها باعث شده که به اجبار و ناخودآگاه بسياري از محققان و نهادهاي تحقيقاتي و دانشگاهي تامين مالي و بودجه اي خود را در تداوم و افزايش بودجه پنتاگون و تقسيم آن به پيمانکاران آن بدانند و از اختصاص بودجه به پنتاگون حمايت کنند ؛ و نيز کارمندان و کارگراني که در موسسات و کارخانجات زيرمجموعه اين مجتمع ها نيز کار مي کنند، تامين درآمد و معيشت خود را در گرو رونق صنايع تسليحاتي و اختصاص بودجه به پنتاگون مي بينند.
بدين طريق اين مجتمع ها توانسته اين گروهها را وابسته به خود کند. موسسات تحقيقاتي سياسي و اجتماعي به اين خاطر اسير اميال مجتمع ها هستند و مجبورند تا از نظر سياسي و نظامي سياستها و اقدامات ارتش سالارانه آنها را توجيه کنند. محققان صنعتي و تکنولوژيکي نيز مجبورند به دليل وابستگي بودجه اي به آنها پروژه هاي اين مجتمع ها را انجام دهند و کارمندان و کارگران وابسته به مجتمع ها باز هم به دليل وابستگي معيشتي مجبورند يک گروه اجتماعي طرفدار برنامه ها و تداوم و افزايش بودجه پنتاگون باشند. به عبارتي مجتمع هاي نظامي- صنعتي توانسته منافع اين گروهها را با منافع خود همسو کند.
بعلاوه مجتمع هاي نظامي- صنعتي تبديل به سازماني خود بازتوليدگر شده است که بر پايه گروههاي خاصي از جامعه بنا شده است. قدرت اين گروهها زياد و رقابت آنها براي جذب منابع عمومي به فشارهاي داخلي براي افزايش هزينه هاي نظامي منجر شده است که با تهديدات خارجي توجيه مي شود. مجتمع هاي نظامي- صنعتي فشار زيادي را به ساير قسمتهاي جامعه وارد مي کند و تاثيرات مضري را بر بخشهاي غيرنظامي جامعه وارد مي سازد. اين گروه منافع با جذب منابع بيشتر از منابع ملي باعث کم شدن سهم بخشهايي مثل سازمانهاي رفاهي و فرهنگي و آموزشي مي شود. سازمانهايي مثل آموزش و پرورش، صندوقهاي بازنشستگان ، بيمه هاي خدمات درماني، محيط زيست و سازمانهاي ديگر دچار کمبود بودجه هاي مورد نياز خود مي شوند.
4-5- نومحافظه کاران وکابينه بوش:
جريان نومحافظه کاري در فضاي سياسي امريکا به عنوان گروهي تندرو شناخته مي شود که توانست در دوره رياست جمهوري بوش پسر وارد ساختار تصميم گيري ايالات متحده شود و موقعيت هژموني را در سيستم تصميم سازي امريکا در اين دوره را بدست آورد. نومحافظه کاران اوليه گروه کوچکي بودند که بيشتر آنها را روشنفکران يهودي ليبرال تشکيل مي دادند. اين گروه که خواستگاه چپ دارند، در دهه هاي 70 و80 ميلادي در مخالفت با زياده روي هاي چپ در جامعه امريکا ايجاد شدند. در دهه 80 ميلادي اين نومحافظه کاران جمهوري خواه شدند. فعاليت نومحافظه کاران در دهه 90 ميلادي و در دوره ريگان شکل عمده اي به خود گرفت. پس از ريگان و طي دهه 90 ميلادي اين افراد فعاليت زيادي نداشتند ولي با روي کار آمدن جرج بوش پسر و نيز حملات يازده سپتامبر شرايط براي رشد و عملي شدن ديدگاههاي افراطي نومحافظه کاران محيا شد.
نومحافظه کاران به دنبال دنيايي هستند که در آن ايالات متحده به عنوان ابرقدرت بي رقيب مطرح باشد. آنها بر اين اعتقادند که ايالات متحده وظيفه دارد که نقش يک هژمون جهاني خوش نيت137 را بازي کند. آنها معتقدندکه ايالات متحده نبايد با استفاده از قدرت بلامنازع خود به منظور پيشبرد ارزشها و منافعش در جهان شرمسار باشد. بسياري از نومحافظه کاران معتقدند که ايالات متحده با هزينه نکردن کافي در امور دفاعي و نظامي خود را در مقابل تهديدها آسيب پذير کرده است.آنان بر اين باورند که ايالات متحده بخاطر منافع زودگذر و اندک، پا را بر روي اصول بنيادين خود گذاشته است. از آنجا که امريکا اصلي ترين قدرت جهان است، بايد وظيفه خود را اجرا کند و همانند زمان ريگان ارتشي قوي و آماده بسازد تا براي مقابله با تهديدات کنوني و آينده کارايي داشته باشد و همينطور سياست خارجي اي بسازد که به طور مشخص و آگاهانه اصول امريکايي را در خارج گسترش دهد ( سري، 1383: 284-283).
نومحافظهکاران از نظر فلسفي پيروان انديشمند آلماني با نام لئو اشتراوس138 هستندکه در زمان هيتلر به انگلستان گريخت و سپس به امريکا مهاجرت کرد. انديشه هاي استراوش مبتني بر بازگشت به انديشه هاي يونان باستان و تقسيم ارزشها به خير و شر است. وي در بيشتر کتابهايي که از خود بر جاي گذاشته، اين اصالت باستان را ارج نهاده و نسبيت گرايي را تحقير کرده است. وي با انديشه هاي دوره روشنگري در اروپا سازگاري نداشت و محصول دموکراسي لرزان آن را در ظهور حکومت مستبد استالين مي دانست. به اعتقاد اشتراوس، دموکراسي غربي ضعيف کارايي ندارد و بکارگيري زور براي بقاي دموکراسي از جمله نگرشهاي اوست. وي معتقد بود که اگر قرار است دموکراسي هاي غربي قوي و پايدار بمانند، بايد اين دموکراسي را به تمام دنيا گسترش داد. گروه محافظه کاران در امريکا ماکياوليستي ترينشاگردان اشتراوس هستند. آنها عاشق دموکراسي قدرتمند امريکايي، مليت امريکايي، اسطوره مذهب، قدرت نظامي و سلطه امنيتي هستند. نومحافظه کاران، تحت تاثير کتاب درباره جباريت139 اشتراوس، مدعي اند که تصميم دارند تمامي نظام هاي استبدادي دنيا را به زير کشند. رسالت تاريخي آنها ارزشهاي مطلق جهاني است که امروزه زمان تحقق آن فرا رسيده است(مطهرنيا، 1383: 229).
نومحافظه کاران همچنين اين ايده را از اشتراوس اخذ کردند که هر رژيم سياسي ناگزير است براي ايجاد اتحاد ملي يک دشمن بيروني براي خود ترسيم کند. نومحافظه کاران در دوران ريگان و بوش پسر اين توصيه را بکار بستند و به ترتيب امپراتوري شيطاني و محور شرارت را به عنوان دشمنان ملت امريکا تدارک ديدند. همچنين رابطه بين ماهيت رژيم سياسي و صلح از ديگر ايده هاي اشتراوس بود که مورد توجه خاص نومحافظه کاران قرار گرفت. براين اساس امکان يا عدم امکان صلح از نظر آنها منوط به سرشت رژيم سياسي هر کشور است. در واقع نومحافظه کاران به کارآمدي سازوکارها و نهادهاي بين المللي اعتقاد ندارند؛ چون صلح را مبتني بر ماهيت رژيمهاي سياسي مي دانند. بر همين مبنا اليوت ابرامز اين گونه ابراز مي کند که صلح نه از طريق گفت و گو و يا توسل به ابزارهاي بين المللي بلکه از طريق تغيير رژيم ياغي محقق مي شود( دهشيار، 1384: 30).
محافظه کاران نو، در وضعيت کنوني که جهان داراي وضعيت آنارشي بين المللي ناشي از تخريب نظام
کهن و فقدان شکل گيري نظم نوين است، فرصت مناسب اما کوتاهي فراهم آورده تا اهداف خود را جامه عمل بپوشانند. آنها راديکال ترين مخالفان راديکاليسم اند، به اين معنا که براي پاسداشت اعتقادات محافظه کارانه خويش قائل به استفاده از تحرکات تندروانه مي باشند. اين گروه با عنايت به سرشت محافظه کارانه خود به خوبي آگاهند که تحرکات تندروانه آنها نمي تواند مدت زيادي دوام بياورد. ….. از اين رو اگر در مدت زماني به محافظه کاران معقول بدل نشوند، افول خواهند کرد. به همين جهت است که تلاش دارند در کوتاه ترين زمان به اهداف جهاني خود دست يابند.اگر جهان بتواند با زمان يعني کليدي ترين عنصر استراتژيک اين گروه بازي کند، رگ خواب آنها را يافته است(مطهرنيا، 1383: 230).
يکي از اساتيدي که نقش مهمي را در جهت گيري هاي فکري نومحافظه کاران ايفا کرد، آلبرت ولستتربود که بسياري از شاگردانش از چهره هاي برجسته اين جريان شدند. ولستتر که خود از مهاجران فقيري بود که والدينش در دوره ميان دو جنگ جهاني به امريکا مهاجرت کرده بودند، کم کم به درون جامعه منتقدان امريکا نفوذ و از سوي آنها به کار گرفته شد. او به دو نکته اساسي در سياست خارجي امريکا توجه کرد که بعدها از سوي معروفترين شاگردانش يعني پل ولفوويتز تئوريزه و به کار گرفته شد. نخستين نکته مربوط به امور نظامي بود که با نقد سياستهاي گذشته امريکا و نظريه پردازان آن بويژه مک نامارا و راستو، ترسيم گرديد. از نظر ولستتر هرگز نبايد به اهداف نامشخص مانند آنچه در ويتنام اتفاق افتاد حمله شود، بلکه بايد اهداف مشخصي معلوم و به ترتيب اولويت به آنها حمله کرد. در کنار اين نکته تلاش داخلي امريکا بايد بر ساخت سلاحهاي هوشمند استوار شود؛ زيرا مردم امريکا نسبت به هموطنانشان که در جنگ تلف مي شوند بسيار حساسند. اين سلاحها بايد مانند رباتها عمل کنند تا سرباز امريکايي با دشمن طرف نشود. نکته ديگري که بعدها مورد توجه قرار گرفت اين بود که برتري امريکا در صورتي محقق مي شود که در

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید