سال 2003 به 332 ميليارد، در سال 2004 به 399 ميليارد و در سال 2005 به 7/420 ميليارد رسيد. مقايسه هزينه نظامي امريکا با ساير قدرتهاي بزرگ جهان و دشمنان بالقوه نشان دهنده قدرت عظيم نظامي آن مي باشد. همچنين بررسي آماري شاخصهاي نيروي نظامي، نشانگر توجه فزاينده دولت بوش به نيروهاي مسلح پس از حملات 11 سپتامبر 2001 است( يزدان فام، 1384: 394).
پروسه استراتژي امنيتي ايالات متحده بوسيله گروهي از نومحافظه کاران و سياست سازان نظامي پيش برده شد که در دهه 1980 در دوره ريگان براي بدست آوردن قدرت در مناصب بالاي تصميم گيري ايالات متحده دست به تلاش زدند؛ موقعيت اقليت را در بخشهاي نظامي کابينه بوش پدر حفظ کردند و بالاخره در کابينه بوش پسر به موقعيت هژموني دست يافتند و در ادامه از کمک و اتحاد با راست مذهبي کاتوليک، ايدئولوگهاي راديکال و راست سنتي استفاده کردند و اين گروه در سال 2002 بر سياست خارجي احاطه پيدا کردند.هسته اصلي اين افراد از پروژه قرن جديد امريکايي بود.
پروژه قرن جديد امريکايي در بهار 1997 براي پيشبرد رهبري امريکا ساخته شد. اين سازمان آموزشي و غير انتفاعي از اعضايي که در داخل اعضاي فعلي و قبلي دولت، همينطور با پيوندهاي قوي با صنايع دفاعي بودند تشکيل شده است. بسياري در پستهاي مربوط به وزارت دفاع در دوره ريگان و جرج بوش پدر خدمت مي کردند. همچنين اعضاي اين نهاد مشاوران يا روساي شرکتهاي دفاعي مثل هاليبرتون47 و نورث راپ گرومان بودند. اين گروه غيرانتفاعي در دوران رياست جمهوري کلينتون شکل گرفت و شروع به ارائه توصيه هايي درباره سياستهاي بين الملل براي ايالات متحده کردند. اعلاميه اصول اوليه پروژه که در سال 1997 نوشته شد مي گويد: “اگر ما بخواهيم مسئوليتهاي جهاني خود براي امروز را انجام دهيم و براي آينده نيروهاي نظامي را مدرنيزه کنيم، ما نيازمند افزايش هزينه هاي دفاعي هستيم. ما نيازمند قويتر کردن پيوندهايمان با کشورهاي دموکراتيک و به چالش کشيدن مخالفان ارزشها و منافع خود هستيم. ما نيازمند پيشبرد آزادي سياسي و اقتصادي در خارج از کشور، قبول مسئوليت امريکا و نقش منحصر به فرد آن در حفظ و گسترش نظم جهاني براي امنيتمان، کاميابي مان و اصولمان هستيم. مانند گروههاي فکر واشنگتن، پروژه قرن جديد امريکايي گزارشهايي را در مورد سياست خارجي براي تاثيرگذاري بر سياست رسمي دولتي تهيه مي کند. پروژه موضوع ” انقلاب در امور نظامي” را پيشنهاد کرد که بايد در سياست دفاعي امريکا، براي هدايت قدرت آن به نواحي دوستان و دشمنانمان به منظور حفظ امنيت و منابع اقتصادي امريکا از خطرات بالقوه، تحول صورت گيرد. اين تحول فقط افزايش هزينه هاي نظامي عمومي را شامل نمي شد، بلکه بازيابي آزمايشهاي هسته اي، حفظ برتري هسته اي، گسترش سيستمهاي موشکي ضدبالستيک و نظامي سازي هوافضا در سطح جهاني را در نظر دارد(Balassare andBrewer ,2004:5).
هسته قدرتمند سياسي اين گروه از اتحاد مردان نظامي ريگان و نومحافظه کاران تشکيل شده است که آنها شامل پاول ولفوويتز، ديک چني،رونالد رامسفلد، زلماي خليل زاد48، داگلاس فيس49، جان آر بولتون50 و بالاتر از همه ريچارد پرل51 بود. طرح اوليه سياست نظامي جديد جرج بوش از سندي به نام ” بازسازي دفاعي امريکا52″ است که در سال 2000 بوسيله نومحافظه کاران پروژه قرن جديد امريکايي، انتشار يافت که نويسندگان آن شامل ولفوويتز و بولتون و نيز تعداد زيادي از اعضاي کابينه جرج بوش پدر بودند( شامل اليوت کوهن53، لوييس ليبي54، داو زاخيم55 و استفان کامبون56 بود ). در ميان امضا کنندگان سند منتشر شده پروژه قرن جديد امريکايي که در سال 1997 انتشار يافت افرادي چون جب بوش57، ويليام بنت58، ديک چني، ميگ دکتر59، استيو فوربس60، فرانسيس فوکوياما61، فرد ايکل62، دونالد کاگان، زلماي خليل زاد، نورمن پودهورز63، دانکويل64، استفانروژن65 و دونالد رامسفلد وجود داشتند. ويليام کريستول در سال 2002 رئيس پروژه بود. ساير اعضاي اين گروه عبارت بودند از نويسندگان متن سخنراني هاي بوش و چني( جوزف شاتن66، متيو اسکالي67، جان مک کونل68، پيتر وينر69، متيو ريس70) و ساير اعضاي کابينه ( اسپنسر آبراهام71، جان والترز72،جي لفويتز73، اليوت آبرامز74). اعضاي اين شبکه عموما براي روزنامه هاي بزرگ ملي ( وال استريت ژورنال75، واشنگتن تايمز76، نشنال ريويو77، نيويورک پست78، نيو پابليک79) کار مي کردند و آنها از حمايت اتاقهاي فکر ( هوور80، هرتريج81، اي اي آي82، موسسه هادسون83) و بنيادهايي مثل اسکايف84 و الين85 برخوردار بودند(Rilling, nodate:3 ).
بعد از پايان جنگ سرد در اواخر دهه 1990 ارتش ايالات متحده با کاهش بودجه فدرال مواجه شد که باعث ترس نومحافظه کاران و مخصوصا افراد داخل موسسه پروژه قرن جديد امريکايي شد. در سال 1998 اعضاي پروژه طي نامه اي به رئيس جمهور کلينتون نسبت به خطرات در حال رشد در عراق هشدار دادندکه در حال توليد سلاحهاي کشتار جمعي است و اظهار کردند که استراتژي کنوني محدود سازي کارايي ندارد و توصيه کردند که ما نيازمند اقدام به سرنگوني و حذف رژيم صدام حسين براي تامين امنيت سربازان امريکايي در اين منطقه، دوستان و متحدان امريکا همچون اسراييل و دولتهاي معتدل عربي و تامين امنيت جريان نفت خام در اين منطقه هستيم و اگر عراق به وسايل پرتاب سلاحهاي کشتار جمعي دست يابد امنيت همه اينها به خطر خواهد افتاد(Letter to President Clinton on Iraq:1998).
در سال 2000 پروژه قرن جديد امريکايي گزارشي را تحت عنوان” بازسازي دفاعي امريکا: استراتژي، نيروها و منابع براي قرن جديد” منتشر کرد که در جست و جوي انقلاب در امور نظامي در زمين، دريا و هوا و حتي در فضاي خارج از جو( دوباره زنده کردن برنامه جنگ ستارگان ريگان) براي دنبال کردن رهبري و تسلط امريکا بر امور جهاني بود. در اصل اين گزارش تغييرات زيادي را در سياستهاي نظامي امريکا درخواست کرده بود که اصطلاحا برتري بي چون و چراي نظاميامريکا86 براي تامين صلح امريکايي در قرن بيست و يکم خوانده شد(code1:Unknown:9).بعد از انتشار اين گزارش درسپتامبر 2000 بسياري از اعضاي دولت توجه جدي به مفاد اين گزارش نکردند ولي بعد از حادثه يازده سپتامبر ، سند بازسازي دفاعي امريکا سند اصلي تعريف سياست خارجي دولت بوش شد. با حادثه يازده سپتامبر که آنها به دنبال چنين تسريع کننده اي بودند بالاخره گزارش استراتژي امنيتي و نظامي دولت بوش را باز تعريف کردند.
چند روز پس از حادثه 11 سپتامبر 2001، کارگزاران سياست دفاعي امريکا، گزارش” بررسي امور دفاعي” خود را در تاريخ 30 سپتامبر 2001 منتشر نمودند. مدارک بيانگر آن است که در اين گزارش نه تنها هزينه دفاعي و راهبردي امريکا به گونه مشهودي افزايش يافت، بلکه تحرک نظامي اين کشور نيز به حوزه هاي جغرافيايي متنوعي منتقل گرديد. در اين گزارش آمده است:
“امريکا به عنوان يک قدرت جهاني از منافع ژئوپليتيکي مهمي در گوشه و کنار جهان برخوردار است. ساختار طرحريزي جديد وزارت دفاع امريکا خواستار حفظ نيروهاي طراحي شده براي اطمينان متحدان و دوستان خود مي باشد. اين نيرو، وظيفه دارد تا تهاجم عليه نيروهاي تهديد کننده منافع امريکا و دوستان اين کشور در حوزه هاي جغرافيايي مختلف واکنش نشان دهد. به همين دليل است که نيروهاي نظامي امريکا بايد براي سالهاي آينده در حوزه هاي جغرافيايي اروپا، شمال شرقي آسيا، نوار ساحلي شرق آسيا، خاورميانه و جنوب غرب آسيا استقرار يابند. با اجراي اين راهبرد و طرح ريزي نيروها بر اساس اصل پيشگيري، امريکا موقعيت خود را تقويت نموده و از هرگونه تهاجم جلوگيري به عمل خواهد آورد”( متقي، 1386: 105).
گروه نومحافظه کاران که در دهه 1990 در صحنه سياسي ايالات متحده نقش پررنگي پيدا کردند، با کمک مالي صنايع تسليحاتي و نفتي، با در دست گرفتن روزنامه هاي دست راستي و محافل انديشه پرنفوذ اين کشور اقدام به انتشار عقايد و برنامه هاي خود کرده و با تبليغات زياد اين انديشه ها را در ميان افکار عمومي و نخبگان کشور پخش کردند. مسائلي مثل بازتعريف منافع ملي، بوجود آمدن تهديدهاي متفاوت منافع ملي، دفاع از دموکراسي بوسيله قدرت، تروريسم، محور شرارت، دولتهاي بي مسئوليت و ديگر تعاريف و اصطلاحات جديد که همگي بطور هماهنگ اين موضوع را بيان مي داشتند که تهديدات نسبت به مردم امريکا و دموکراسي و امنيت بين المللي روزبه روز بيشتر شده بايد در مقابل بسياري از اين تهديدات قبل از وقوع آنها واکنش نشان داد و حتي از حمله پيشگيرانه در مقابل اين تهديدات استفاده کرد. با چنين تعاريف و نظريه هايي بود که اين گروه شرايط را براي تحول بزرگ در سياست خارجي و دفاعي ايالات متحده و
متعاقب آن در محيط امنيت بين الملل آماده کردند.
وقتي کابينه بوش به قدرت رسيد بر تغييرات در نظامي گري امريکا بسيار تاکيد کرد. خود بوش در جريان کانديداتوري اش در سال 1999 به اين موضوع تاکيد کرد و گفت که نيروهاي نظامي امريکا در قرن آينده بايد چابک، کشنده، به سرعت گسترش يابنده و نيازمند کمترين پشتيباني لجستيکي باشند. علاوه بر اين بوش به شناسايي اهداف بوسيله ابزارها و وسايل گوناگون- از کشتي تا زيردريايي- و حمله به آنها با انواع سلاحها اعم از موشک هاي کروز زيردريايي تا توپخانه دور برد متحرک اشاره کرد. او همچنين به سيستم دفاعي موشکهاي بالستيک تاکيد کرد که همان طرحهاي رامسفلد در اين موضوع بود. وزير دفاع، رامسفلد شخصا وقت زيادي را براي تهيه برنامه چهارساله دفاعي صرف کرد و در اين مورد ملاقاتهاي طولاني مکرري با افسران ارشد ارتش و غيرنظاميان مرتبط با موضوع انجام داد. رامسفلد بيشتر در جست و جوي تبيين ايده هاي استراتژيک بود تا تکنولوژيک. اينکه هدف تحول در امور نظامي حفظ يا بهتر کردن برتري ارتش امريکا در مقابل تغييرات منقطع و بي تناسب بالقوه در محيط استراتژيک است(Davis,2010:20). به نظر مي رسد همه پيش بيني هاي نظامي و سياسي براي تحولات امنيتي و نظامي بعد از 11 سپتامبر آماده شده بود و فقط بهانه حادثه 11 سپتامبر را کم داشت.
بيشتر طرحهاي دولت بوش براي جنگ و نظامي گري در اوايل دهه 1990 و در واکنش به برچيده شدن ديوار برلين و براي دفع تقاضاهاي مربوط به کاهش هزينه هاي نظامي تهيه شده بودند، هر چند که بعدها به دست همان چهره هاي ارتش سالار به اجرا در آمدند؛ چهره هايي چون ديک چني، پاول ولفوويتز و لوئيس ليبي معروف به اسکوتر و ديگران که در تشکيلات نظامي مقامات کليدي را در اختيار داشتند و وقتي که جرج بوش پسر به رياست جمهوري رسيد دوباره بر مسند قدرت تکيه زدند. دولت جديد جديد هر چند نام ديک چني را از اين سند برداشتند و نام رامسفلد را بر آن نهادند ولي عنوان آن را يعني ” رهنمود طرحريزي دفاعي ” حفظ کرد. از اين سند همچون سنگ بناي سياست خارجي بوش بويژه در استراتژي” ضربت پيشگيرانه” و يا ” تغيير رژيم” آن استفاده زيادي شده است( حسين زاده،1389: 186). اساسا دکترين بوش چهار عنصر اصلي داشت که عبارت بودند از:
1- اعتقاد قوي به اهميت رژيم داخلي دولت در تعيين سياست خارجي و اين برداشت که اين زمان براي امريکا فرصتي براي تحول در سياست بين الملل بود.
2- تهـديدات بزرگي که فقـط بايد بوسيـله سيـاستهاي خشـن و شديد سرکوب شوند. بويژه بوسيله جنگ
پيشگيرانه.
3- تمايل به اقدام يک جانبه در صورت ضرورت.
4- و در نتيجه موارد قبلي، ايجاد صلح و ثبات که لازمه اش برتري بي چون و چراي امريکا در سياست جهاني است(Jervis,2003:365).
با انتشار برنامه چهارساله دفاعي در سال 2001 ( که بعد از حادثه 11 سپتامبر بطور شتابان تجديد نظر شد) ديدگاه رامسفلد را در مورد تحول در

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید